خاطرات دانشجويي

چندی پیش کتاب"Istanbul: Memories and the City" (استانبول:خاطرات و شهر) اثر اورهان پاموک را مطالعه می کردم. پاموک نویسنده ترک است که در سال 2006 برنده نوبل ادبیات شد. زاویه دید، نحوه نگاه کردن و روایت کردن آن به گونه ای خاص و زیبا است که همیشه مرا به فکر وامی دارد که نگاه کردن درست از یک بینش عمیق فکری نشات می گیرد. آکادمی نوبل در پیام خود به مناسبت اعلام نام اورهان پاموک به عنوان برنده جایزه می گوید:" این نویسنده ترک در توصیف زادگاه شهر خویش، نماد های نوینی را برای "تقابل و درهم تنیدگی فرهنگها" کشف کرده است". تفاوت انسانها در مواجهه با هر چیزی به نوع نگاه و طرز تلقی آنها بر میگردد. من هم استانبول را دیده ام و بسیاری نیز آنرا دیده اند ولی چند نفر مانند پاموک به آن "نگاه" کرده اند؟ بخش کتاب روزنامه بوستون گلوب در باره کتاب پاموک می گوید:"پاموک استانبول را تشریح نکرده است، بلکه آنرا نقاشی کرده است!".

"هنری دیوید ثورو"(Henry David Thoreau) نویسنده و فیلسوف آمریکایی قرن نوزدهم کتابی دارد با عنوان Walden: or Life in the Woods. این کتاب مجموعه ای از افکار اوست و زمانی که حدود یکسال و اندی در منطقه ای جنگلی بنام Walden در نزدیکی شهر کنکورد ایالت ماساچوست زندگی می کرده است آنرا نوشته است. کتاب به غایت زیبایی است که اثر طبیعت و محیطی که ثورو که در آن بسر میبرد کاملا در آن غالب است. کنکورد فاصله کمی با بوستون دارد و تابستان گذشته تصمیم گرفتم با دوچرخه از آن محل بازدید کنم. واقعا مشتاق بودم که محل زندگی ثورو را ببینم. یک روز شنبه به همراه یک دوست با دوچرخه راهی کنکورد شدیم! جاده زیبا و جنگلی بوستون به کنکورد نیز بسیار دلفریب بود. به محل اصلی رسیدیم. ذر آنجا کلبه کوچک ثورو را بازسازی کرده اند و یک موزه کوچک نیز از خانه او به نمایش گذاشته اند. کلبه او تنها شامل یک میز تحریر، یک تختخواب، یک بخاری و وسایل شخصی بود. در کنار آن یک دریاچه که که در وسط جنگل قرار داشت. بسیار ساده و معمولی! مطمئنم همگی به وفور همچو مناظری را دیده ایم. ولی نه آنطوری که هنری دیوید ثورو به آن "نگاه" کرده بود! تفاوت ما و او در همین است. بسیار سعی کردم چیز منحصر بفردی پیدا کنم ولی هیچ چیز خاصی آنجا نبود. فقط: درخت، آب و سکوت! 
نوشته شده توسط  در ساعت 7:41 | لینک  | 

ارکسترا سمفونی بوستون(Boston Orchestra Symphony) یکی از بهترین سالنهای اجرای موسیقی در دنیاست. این سالن در مرکز شهر واقع شده است و خوشبختانه به دانشگاه محل تحصیل من بسیار نزدیک است. یکی از تسهیلات قابل ستایش این سالن صدور کارتهای مخصوصی برای دانشجویان مقیم بوستون و کمبریج می باشد. با داشتن این کارت که بهای آن 20 دلار است در طول پاییز، زمستان و بهار دانشجویان می توانند در برخی از برنامه ها بطور مجانی حاضر شوند و از برنامه های اجرا شده در یکی از بهترین سمفونی هالهای دنیا با قیمت بسیار کم لذت ببرند. البته این فرهنگ دانشجو دوستی در اکثر جاهای بوستون دیده می شود که دلیل آن طبیعت علمی و دانشجویی این شهر است.
و اما بعد، حدود دو هفته پیش در آزمایشگاه مشغول کارهای روزمره بودم که یکی از دوستان هنردوست با من تماس گرفت و گفت: "امشب سمفونی شماره شش بتهوون اجرا خواهد شد!" واقعا دست از پا نشناختم و سریعا قراری که از قبل داشتم را لغو کرده و به کنسرت رفتم. قطعه اول اثر دوراک(Dvorak) آهنگساز چک بود که یک هنرمند  آلمانی با مهارتی بی نظیر چللوی آنرا می نواخت. واقعا اثر زیبایی بود. قطعه دوم، سمفونی شماره شش بتهوون بود. این اثر را چندین بار با اجرای "هربرت وون کارایان"(Herbert Von Karajan) گوش کرده بودم، به همین خاطر با واهمه خاصی به آن گوش می کردم که مبادا اجرای ضعیفی باشد که خوشبختانه اجرای بسیار زیبایی بود. بتهوون این اثر را وقتی کاملا کر شده بود در وین ساخت. یک اثر نسبتا نوستالژیک در وصف طبیعت. به قول همان دوست هنردوستم "تمثیلی حیدر بابا گونه از طبیعت رود راین!"
عده ای بر این باورند که بتهوون دارای قویترین و بزرگترین "ذهن" تاریخ بوده است. به نظرم کاملا درست است. امتحان کنیم: سازنده و شخصیت بتهوون را لحظه ای فراموش کنیم و به قطعه کوتاه نور ماه (Moon Light Sonata) که اثری پیانویی گوش دهیم و یا در ابعاد بزرگتر سمفونی شماره هفت، در همان لحظه پی می بریم بک ذهن و روح خلاق و بسیار هنرمند در پشت این اثر خفته است! و اگر به یاد آوریم صاحب آن ذهن و روح ناشنوا بوده است، جمله فوق کاملا بدیهی خواهد شد. لنین در وصف قطعه Appasoniata بتهوون می گوید: "اگر به این اثر همین طور گوش دهم، هرگز انقلابم را به پایان نخواهم برد!"   
نوشته شده توسط  در ساعت 18:25 | لینک  | 

نزدیک ۱۸ ماه است در این کشور زندگی می کنم. اگر روزی بخواهم از خودم بپرسم مهمترین چیزهایی که از این فرهنگ و مردم آموخته ام چه چیزهایی هستند به این موارد اشاره خواهم کرد:

۱-کاری که به تو سپرده اند را درست انجام بده. این اصلی ترین لازمه اثبات لیاقت توست.                  

۲-درباره چیزی که نمی دانی اظهار نظر نکن و از گفتن کلمه ((نمی دانم)) ابایی نداشته باش.

۳-اگر زمانی اشتباهی مرتکب شدی مسئولیت آنرا به عهده بگیر و با شجاعت آنرا بیان کن. این ویژگی مثبتی است که به تو کمک خواهد کرد.

ماها عادت زیادی به فلسفه بافی و قلمبه سلمبه صحبت کردن داریم. روزی راهبی تازه وارد که می خواست ذن یاد بگیرد و به حقیقت واقعی پی ببرد، پیش استاد خود می رود و می گوید:

 بهترین و سریعترین و مطمئنترین راه رسیدن به حقیقت چیست؟ من خیلی مشتاق هستم. استاد  به آرامی رو به او می کند و می گوید: غذا خورده ای؟ شاگرد می گوید: آری و استاد در جواب می گوید: پس برو ظرفهایت را بشوی....

به همین سادگی...

نوشته شده توسط  در ساعت 11:20 | لینک  | 

سرمای طولانی اینجا طاقتم را از بین می برد. هنوز که هنوز است هوا سرد است و گرفته. هفته گذشته برای کنفرانسی به سن دیگو رفته بودم. هوای آنجا واقعا خوب و دلگشا بود. شهر هم که تمیز و خوش ساخت. شاید بتوان گفت اولین شهری بود که به بوستون ترجیح دادم. از همان ابتدا با تی شرتهایمان در خیابان قدم می زدیم و مردم آنجا با تعجب از ما می پرسیدند که آیا سردمان نیست؟  ولی با اینحال وقتی باز هم از خیابان ماساچوست(که خیابان اصلی این شهر است) عبور می کنم تا به خانه ام بروم و از جلوی خیابانهای نیوبری و کامن ولث و بیکن عبور می کنم احساس خوشایندی وجودم را در بر می گیرد. درختانی که هنوز شکوفا نشده اند در امتدادی وسیع از خیابان جای دارند، هوا معمولا ابری و مهی است، افراد به آرامی راه می روند، کف خیابان گاها نمناک است، ساختمانهای ساخته شده به مدل انگلیسی با آجرهای قرمز و بلوار سبز وسط خیابان آدم را یاد فیلمهای روسی می اندازد و ناخوداگاه موسیقیهای روسی که همیشه عاشق انها بوده ام به ذهنم می آیند و می روند. اینها همه در کسری از ثانیه اتفاق می افتد و در این فصل سرد که گاهی آزارم می دهد.
نوشته شده توسط  در ساعت 10:17 | لینک  | 

در بوستون ۵ خط مترو وجود دارد که با پنج رنگ مشخص می شوند. آبی، نارنجی، قرمز، سبز و نقره ای.

خط سبز منطقه غرب را که منطقه مرفهی است به شرق، خط نارنجی جنوب را که عمدتا سیاه پوست نشین است به شمال، آبی مرکز را به شمال شرق که آمریکای جنوبی و مرکزی تبار ها در آنجا ساکنند و خط قرمز نوار شرقی را به شهرک کمبریج که که منطقه فرهنگی بوستون است وصل می کند. دانشگاههای معروف بوستون عمدتا در این منطقه هستند و به قول یک روزنامه بیشترین تراکم برندگان جایزه نوبل در همین شهرک کوچک وجود دارد. خط نقره ای هم که خط فرودگاه است.

یک شهر، یک ایالت، یک قانون، یک دولت فدرال و آزادی بدست آمده توسط خود مردم! ولی متروی نارنجی  پر از زباله و آدمهای ژنده پوش، متروی آبی همیشه شلوغ و پر سر و صدا و بد بو، متروی سبز پر از آدمهای شیک پوش، خوش چهره و خندان و متروی قرمز همیشه ساکت، آرام، تمیز، نه چندان شلوغ و تقریبا همه کتاب به دست مشغول مطالعه! به نظرم مقایسه ساده ایست ولی پر معنا. این تفاوت را در چه چیز باید جست؟ 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:17 | لینک  | 

بعد از مدتها دوباره برگشتیم. مهم نیست کجا بودیم و چه می کردیم. مهم این است که برگشتیم. اصلا چه اهمیتی دارد، عضوی کوچک از یک مجموعه عظیم که مثل یک ورودی وارد معادلات زندگی می شود و خارج می شود. حالا بگذریم.

مدتی است که مشغولیم در آزمایشگاه یا بقول خودمانی تعمیرگاه. زندگی اینجا دارای نظم مخصوصی است ولی دلهره آور. آدمها آرام صحبت می کنند، لبخند می زنند ولی از درون آنها نمی توان سر درآورد. چند وقت پیش برای دیدن عزیزی که عزیزش را از دست داده بود خواستم گل بخرم. به گل فروشی نزدیک دانشگاه رفتم. طبق معمول فروشنده ای ظاهرا خوش اخلاق جلو آمد و سلام علیکی کرد. به خاطر دارم وقتی ایران بودم و قصد خرید گل داشتم، همیشه گل مریم بخاطر زیبایی و خوشبویی اش اولین انتخابم بود. حتی وقتی مناسبتی هم نبود، گاهی اوقات چند شاخه گل مریم می خریدم و روی میز پذیرایی خانه می گذاشتم و بعد از مدتی بوی دل انگیز ان خانه را پر میکرد. با همین خیالات بودم که چشمم به چند شاخه گل مریم افتاد و بلافاصله همه را برداشتم و سی دلار ناقابل هم هزینه کردم. زیبایی شان محصور کننده بود ولی وقتی بو کشیدم هیچ عطری احساس نکردم! حتی یک ذره...ناخوداگاه یاد فروشگاههای پرزرق و برق اینجا افتادم. همه چیز مرتب، آدمها همیشه به طرزی مصنوعی می خندند ولی مثل گلهای مریمشان محتوایی ندارد. بی بو و عطر. آدمها صبح که می شود قهوه دانکین دوناتس و استارباکس به دست بدو بدو سر کار، عین بولدوزور کار کردن به قیمت ندیدن زن و بچه، ایستگاههای مترو و اتوبوس پر از مردم ولی سکوت کامل همه یا آی.پاد به گوش و یا کتاب و روزنامه به دست، تعطیلات هم که خدا میداند...

نوشته شده توسط  در ساعت 10:21 | لینک  | 

اندر احوالات امتحان جامع....

 

بالاخره امتحان جامع را گذراندم. امتحانی عجیب، حساس و نفس گیر. در دانشگاهی که من هستم امتحان جامع دو قسمت است، بخش کتبی و بخش شفاهی. بخش کتبی شامل چهار درس است ودربخش شفاهی هم از مواد امتحان کتبی سوال می شود. امتحان کتبی را به همراه سه داشجوی دیگر گذراندم. از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر، حدود سه روز بعد موعد امتحان شفاهی بود. چهار طراح سوالات امتحان کتبی قرار بود از من سوالاتی بپرسند. یکی از آنها یک استاد ژابنی که طراح مکانیک سیالات  بود، دیگری یک استاد خوش تیب یونانی( که قیافه اش هم کمابیش شبیه ارشمیدس بود) و طراح ترمودینامیک دو استاد آمریکایی یکی ریاضی و دیگری دینامیک و ارتعاشات.  باید اعتراف کنم که کمی کنترل اعصابم را از دست داده بودم، مثلا وقتی استاد ریاضی از من خواست انتگرال لاپلاس را نوشته و نسبت به ثابت لاپلاس از آن مشتق بگیرم،  با کمال خونسردی مشغول انتگرال گرفتن شدم! یعنی عمل عکس انجام می دادم! که با خنده استاد ارتعاشات مواجه شدم که به من می گفت: پسر داری انتگرال می گیری! خلاصه به هر نحوی که بود امتحان را به اتمام رساندم و استاد راهنمایم خبر قبولی ام را داد. از چهار نفری که امتحان جامع دادیم، سه نفرمان قبول شدیم و آن کسی که مردود شد یک دختر اهل ترکیه بود که دفتر کارش دقیقا کنار دفتر ما واقع شده است. تا چند روز بعد از خبر رد شدنش به دفتر ما می آمد و گریه می کرد و اشک می ریخت. من هم دلداری اش می دادم و او را برای امتحان بعدی تشویق می کردم. خلاصه امتحان جامع یکی از مراحل اصلی دوره دکتراست و ذهن خیلی ها را مشغول می کند!

 

 ****************************

روزهای بهاری بوستون شروع شده است. البته شبها هنوز کمی سرد است. ولی روزها زیبایی خاصی دارند. خیابانها مملو از درختانی است که شکوفه های بهاری زیبایی آنها را دو چندان کرده است و گلهایی در پیاده روها کاشته شده اند که بعضا گرانقیمت به نظر می رسند. دیروز که در خیابان قدم می زدم بوی شکوفه ها و گلها واقعا لذت خاصی به من بخشید و ناخوداگاه به یاد شعرزیبای سعدی در وصف بهار افتادم:

 

اول اردیبهشت ماه جلالی     بلبل گوینده بر منابر قضبان

      بر گل سرخ از نم اوفتاده لالی     همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

 

 ای کاش تهران خودمان هم اینطور میشد!  در همین روزها که همکارم در آزمایشگاه که یک پسر آمریکایی است فارغ التحصیل می شود و آزمایشگاه را ترک خواهد کرد. در این چند ماهه که با او کار کردم چیزهای فراوانی از او آموختم. البته برخی از دیدگاه هایمان زیاد با هم همخوانی نداشت ولی صمیمیت خاصی باهم داشتیم و شاید این یکی از مهمترین چیزهایی بود که از همدیگر یاد گرفتیم! اتفاقا خوابگاهی که در آن زندگی می کنم نیز همچو شرایطی دارد! ما سه نفر هستیم که در یک آپارتمان با سه اتاق زندگی می کنیم. من که یک مسلمان ایرانی ام، خوزه یک مسیحی پرویی است و ایلیا یک کلیمی آمریکایی است اتفاقا گاهی اوقات به شوخی به همدیگر می گوییم که همزیستی صمیمانه ما باید الگوی خیلی ها باشد!

 

*****************************

حدود یک ماه است که یک استاد از دانشگاه دمشق سوریه برای فرصت مطالعاتی به گروه ما آمده است. شخص آرام و متینی است. ولی مشکلی که دارد این است که نمی تواند به خوبی انگلیسی صحبت کند. بعضی اوقات به آزمایشگاه ما می آید و گاهی رفتارهای عجیبی از او سر می زند. مثلا حدود یک ساعت به شیر اکسیژن خیره می شود و همین کارهای او اسباب خنده من و ادوین می شود. همین چند هفته پیش بود که او در جلسه هفتگی ما شرکت کرد. استاد اولم او را به استاد دومم معرفی کرد و استاد دومم بعد از سلام و احوالپرسی شروع کرد به صحبت کردن از تئوری های احتراق و کارهایی که در گروه انجام می شود و سپس به جاده خاکی زده و از ترمودینامیک کوانتومی و آماری و ترمو-کمیستری و تعادل و... صحبت کرد. در این مدت هم استاد سوری فقط با مظلومیت خاصی به طرف ذل زده بود. بعد از حدود ده دقیقه استادم صحبتش را قطع کرد و نظر او را جویا شد. او هم در جواب فقط گفت:

In English I am First!

مختصر و مفید! واقعا نمی دانم منظور او چه بود؟ چون ظاهرا جمله از لحاظ گرامری هم ایراد دارد. ولی همین جواب کوتاه او آن روزتمام اعضای گروه را سرمست خنده کرده بود. من، ادوین، میمو، محمد و... و این جریان مدتها نقل مجالس بود. بعدها که با این استاد صحبت می کردم می گفت که در دانشگاههای سوریه هنوز دوره دکترای مهندسی مکانیک وجود ندارد و او پس از این فرصت مطالعاتی اولین استادی خواهد بود که دانشجوی دکترا تربیت خواهد کرد. این موضوع باعث تعجب من شد که هنوز در سوریه دوره دکترای مکانیک دایر نیست(گلی به گوشه جمال ایران!).

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:59 | لینک  | 

چند روز یا چند هفته ای است وبلاگ را به روز نکرده ام. البته می دانم کار جالبی نیستُ٬ ولی اگر شما هم جای من بودید همین طور میشد! خودتان را جای من بگذارید: ترم جدید شروع شده است و هنوز عرق ترم قبل خشک نشده٬ میان ترم ها و کوئیزهای هفتگی شروع می شود. با کوهی از تکالیف هفتگی٬ هر هفته درباره Research باید به اساتید گزارش کامل بدهید٬ باید در آزمایشگاه کار کنید و فرمایشات رئیستان که یک جوان رعنای دانشجوی فوق دکترا است را مو به مو اجرا کنید و یک ماه دیگر نیز امتحان جامع دکترا دارید و اگر زبانم لال٬ رفوزه بشوید بایستی چمدانها را ببندید و به سمت وطن پرواز کنید و به تهران که رسیدید باید از فرودگاه یک راست به پادگان بروید و به اموری از قبیل آفتاب مهتاب زدن و پا مرغی دویدن بپردازید! حالا حق دارم اولویت این وبلاگ را در رده های آخر جای دهم یا خیر؟ جالب این است که هیچ کدام از کارهای گفته شده کامل و دلچسب انجام نمی شود. مثلا اگر بخواهم فقط  درسهای ترم رابه خوبی مطالعه کنم٬ کل وقتم صرف آن خواهد شد. البته من این ترم دو درس انتخاب کرده ام. یکی از آنها مکانیک کوانتوم است که بنا به توصیه استادم آن را انتخاب کرده ام. درسی که هیچ پیش زمینه ذهنی درباره آن نداشته ام. تازه از خوش شانسی ما یک استاد لهستانی آن را تدریس می کند و طوری انگلیسی صحبت می کند که باید کاملا از سر کلاس یاد گرفتن این درس صرفنظر کنم. ترم قبل هم مشکل مشابهی داشتم. از آنجایی که مواد امتحان جامع دکترا شامل کل شاخه های مکانیک است٬ باید از قبل برای آن آماده شد. من هم بعد از حدود شش سال برای اولین بار یک درس مکانیک جامداتی انتخاب کردم: دینامیک و ارتعاشات پیشرفته. چیزی که از این درس بخاطر دارم این است که در دوره لیسانس٬ استادی داشت که گاهی اوقات جو گیر می شد و به گمانم دچار توهم. مثلا دائما به ما می گفت زمانی که در آمریکا تحصیل می کرده است مشاور مخصوص جورج لوکاس برای ساختن روباتهای فیلم جنگ ستارگان بوده است! ولی طفلک هنوز از قوانین سه گانه نیوتن هم سر در نمی آورد و مثلا اگر خدای ناکرده سر کلاس سوالی از او می پرسیدیم٬ عوض پاسخ به سوال به گفتگوهای شبانه خود با اساتید هاروارد و پرینستون و برکلی اشاره می کرد. ما هم تحت تعلیم همچو استادی دینامیک یاد گرفتیم و ناگهان بعد از شش سال همین درس را برداشتیم از نوع پیشرفته آن به علاوه ارتعاشات! خلاصه آن هم تجربه ای بود٬ اتفاقا بد هم نبود چون مواهب مادی هم نصیبمان شد٬ چرا که با استاد این درس حسابی رفیق شدیم و کتاب مرجع این درس که قیمت آن صد و بیست دلار نا قابل بود٬ از طرف استاد به ما هدیه شد(حالا چرا و چگونه بماند که جزو اسرار الهی است!).

البته من از دو جهت خوش شانس بوده ام. اولی اینکه هوای زمستان امسال بوستون به طرز بی سابقه ای دلپذیر است. همه از آن ابراز شگفتی می کنند. البته منطقه نیو انگلند( مجموعه ایالتهای شمالشرقی:ماساچوست٬ ورمونت٬ مین٬ نیوهمشایر٬ رودآیلند٬ کانکتیکات و نیویورک) آب و هوای پایداری ندارند. ضرب المثل معروف اینجا این است که : اگر هوای نیوانگلند را دوست نداری یک دقیقه صبر کن!  خوش شانسی دیگرم این است اساتید راهنمای منصفی نصیبم شده است.  یکی از آنها که رئیس دپارتمان است و همیشه مشغول کارهای اداری٬ و دیگری که طرف اصلی من محسوب می شود استاد دکترای استاد اولی من بوده است٬ و هم اکنون استاد من شده است. آدم پرکار و واقعا باسوادی است. البته هشتاد و دو سال سن دارد. اولین بار که رسومه این بابا را دیدم دچار سر گیجه شدم. ولی علیرغم سن زیاد مثل یک ساعت سوئیسی کار می کند٬ هر روز شنا می کند٬ آخرین مقالات روز دنیا را مطالعه می کند و هر هفته با دانشجویان جلسات داغ علمی دارد. اولین باری که همدیگر را ملاقات کردیم٬ از من درباره سوابقم و کارهایی که انجام داده ام پرسید. کمی با هم صحبت کردیم و در انتها به من گفت: ما حدود چهار الی پنج سال با یکدیگر کار خواهیم کرد و تنها هدف ما باید تبادل اطلاعات و همفکری باشد. من چیزهایی از تو خواهم آموخت و تو چیزهایی از من یاد خواهی گرفت. از کسی که حدود سی سال استاد دانشگاه MIT بوده است و حدود چهار نسل استاد و دانشجو تربیت کرده است٬ شنیدن این مطالب تنها یک چیز را در ذهنم منعکس کرد و آن تواضع سرشار او بود. به هر حال امیدوارم خدا به او عمر بیشتری بدهد(به من حق بدهید: طرف هشتاد و دو ساله است!).

البته در این چهار٬ پنج ماه اتفاقات زیادی افتاده است که اگر عمری باشد٬ به آنها خواهیم پرداخت... 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:29 | لینک  | 

امروز صبح نگاهی به تقویم انداختم و متوجه شدم که پنجشنبه مصادف است با عید غدیر خم. بنابراین روا ندانستم که شعر زیبای شادروان شهریار در وصف شخصیت علی (ع) را در این صفحه نگنجانم. 

علی آن شیر خدا شاه عرب

الفتی داشته با این دل شب

 

ناشناسی که به تاریکی شب

میبرد شام یتیمان عرب

 

شب ز اسرار علی آگاه است

دل شب محرم سرالله است

 

فجر تاسینه افاق شکافت

چشم بیدار علی خفته نیافت

 

پادشاهی که به شب برقع پوش

می کشد بارگدایان بردوش

 

شهسواری که به برق شمشیر

دردل شب بشکافد دل شیر

 

عشقبازی که هم آغوش خطر

خفت درخوابگه پیغمبر

 

پیشوایی که زشوق دیدار

میکند قاتل خودرابیدار

 

ماه محراب عبودیت حق

سربه محراب عبادت منشق

 

می زند پس لب اوکاسه شیر

می کند چشم اشارت به اسیر

 

در جهانی همه شوروهمه شر

ها(علی بشر کیف بشر)

 

شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی

 

****************************************

و اکنون ادامه ماجرا...

صبح روز بعد با روحیه خوبی از خواب برخاستم. قرار بر این بود که برای تحویل آپارتمانم به اداره خوابگاهها بروم. بعد از اندکی جستجو اداره مربوطه را پیدا کردم. مسوول آن یک جوان ایتالیایی بود. پسر مودب و موقری بود. تشریفات اداری تحویل اتاق در کمتر از ده دقیقه انجام شد و کلید هایم را تحویل گرفتم. پس از تسویه حساب در هتل٬ راهی اتاقم شدم. آپارتمان نزدیک دانشگاه بود. خانه جدیدم یک آپارتمان سه خوابه بود با امکانات عادی برای یک زندگی دانشجویی! همان طور که مشغول تماشای خانه بودم٬ یک پسر جوان هم سن و سال خودم از حمام خارج شد. هم خانه ای ام بود. با هم سلام و احوال پرسی کردیم و در مورد خانه و وضعیت ان صحبت کردیم. اتاقم را به من نشان داد. اتاق تمیز و دنجی بود٬ مشرف به حیاط خوابگاه. البته منظره چندان دلپذیری نداشت و فقط آپارتمانهای همسایه دیده می شدند. چمدانهایم را باز کرده بودم و مشغول چیدن وسایلم بودم که یکی از دوستان ایرانیم وارد خانه شد. با هم در تهران آشنا شده بودیم و سه روز قبل از من وارد آمریکا شده بود. کاملا مشخص بود که بی تاب و دل تنگ شده است. می گفت شب گذشته برای او بسیار اندو هبار و آزار دهنده بوده است و تنهایی او را به شدت رنج داده است. البته احساس مشابهی به من دست نداده بود٬ لابد یا خیلی بی احساسم و یا پوست کلفت! کل اضطراب و نگرانی ام در طی پرواز و درون هواپیما تخلیه شده بود. چون کارهای اداری ام با نظم خاصی پیش می رفت و نگرانی خاصی نداشتم. پروسه بوروکراسی اینجا آزار دهنده و پیچیده نیست و کارمندان خوش اخلاق و با حوصله هستند. این امر مرا تحت تاثیر قرار داده است! 

خلاصه بعد از یک صحبت نسبتا طولانی با دوستم محمد٬ به اتفاق هم به کتابخانه دانشگاه رفتیم. قصد داشتیم از آنجا ایمیلی به خانواده هایمان ارسال کنیم و از آخرین وضعیت آنها را مطلع سازیم. در کتابخانه با پسر ایرانی دیگری آشتا شدیم. دانشجوی دکترای مهندسی عمران بود. با او به دفتر کارش رفتیم و سپس برای صرف ناهار به رستوران دانشگاه رهسپار شدیم. البته از قبل با دوستی دیگر که در یک دانشگاه دیگر تحصیل می کند قرار گذاشته بودم. به اتفاق محمد راهی قرار شدیم. در دانشگاه دوستم٬ فیلمی ایرانی پخش می شد که به تماشای آن رفتیم. فیلم "خانه ای روی آب" اثر بهمن فرمان آرا و بازی زیبای رضا کیانیان و عزت الله انتظامی. پس از فیلم با چند دانشجوی ایرانی که در دانشگاههای مختلف تحصیل می کردند آشنا شدیم. اینجا یک شهر دانشجویی و آکادمیک است و دانشجویان زیادی در آن اقامت دارند٬ همینطور دانشجویان ایرانی. به اتفاق یکی از آنها گشت و گذاری در شهر زدیم.  بر روی پل هاروارد روی رود چارلز رفتیم. منظره قشنگی بود. درون رودخانه مردم با قایقهای بادبانی قایق سواری می کردند. روی پل هم مشغول دویدن و دوچرخه سواری بودند. بعد از ظهر بود و غروب آفتاب نزدیک بود٬ ولی انعکاس پرتوی خورشید روی رود و بازی موج ها با آن رقص زیبایی درست کرده بود. مخصوصا هنگامی که مرغهای دریایی و مرغابیها روی آب شنا می کردند و آواز می خواندند. هوا پاکیزه بود و تکه های ابر حرکت آرامی داشتند و گاهی اوقات جلوی نور خورشید را می گرفتند. نسیم ملایمی که بوی اقیانوس را به مشام می رساند در حال وزیدن بود. در دو سوی رود٬ ساختمانها و برجهای شهر دیده می شد. چراغهای آنها کم کم روشن می شدند. مردم پس از یک روز کاری به خانه های خود باز می گشتند٬ آرام و بی سر و صدا! یاد غروبهای تهران افتادم و هیاهوی آن. باید اعتراف کنم هر دو صحنه تهران و بوستون مرا مجذوب خود می کنند. از هر دوی آنها لذت می بردم. از شلوغی تهران و سکوت اینجا٬ علیرغم تضادی که دارند. در این تصویر مشابه منظره ای که در مورد آن صحبت کردم را می بینید(البته امیدوارم بتوانید تصویر را ببینید!)

دوست جدیدمان ما را به صرف شام دعوت کرد. به خانه او رفتیم و شام لذیذی خوردیم(جای شما خالی!). سپس به خانه مراجعه کردیم و برای کارهای روز بعد برنامه ریزی کردیم.

نزدیک چند ماه است در این شهر زندگی می کنم٬ ولی روز های اول لطف خاصی داشتند. همیشه در ذهن و خاطرم محفوظ خواهند ماند...

   

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:13 | لینک  | 

چمدانهایم را روی یک چرخ دستی قرار دادم و در عین حال محیط اطراف را بر انداز میکردم.  به آدمهای اطراف با دقت نگاه می کردم. در ذهنم تفاوتهای این فرودگاه با سایر فرودگاهها را یادداشت می کردم. فرودگاه زیاد شلوغی نبود و نظم و ترتیب خاصی در آنجا احساس می شد. تابلوهایی قرار داشت که مراکز مهم مثل رستوران٬ رزرواسیون هتل٬ ایستگاه تاکسی و غیره را نشان می داد. درون محوطه استقبال کننده چندانی به چشم نمی خورد. اکثر مسافران آرام و بی سرو صدا از فرودگاه خارج می شدند و به دنبال زندگی خود می رفتند. به خاطر دارم هر وقت به فرودگاه مهرآباد می رفتم٬ جلوی دربی که مسافران وارد سالن می شدند٬ انبوهی از استقبال کنندگان می ایستادند. در چهره اکثر آنها روحیات درونی شان مجسم شده بود. شادی٬ انتظار٬ اشتیاق٬ اضطراب و حتی غم. در دستان آنها شاخه های گل و دوربینهای عکسبرداری و فیلمبرداری به چشم می خورد. ولی اینجا خبری نبود. به سمت ایستگاه تاکسی رفتم. یک آقای سیاهپوست مسئول آنجا بود. از قبل آدرس یک هتل را یادداشت کرده بودم. آدرس را به او نشان دادم و او هم مرا راهنمایی کرد و من سوار تاکسی شدم. راننده هم یک آقای سیاهپوست مودب بود. آن روز هوای شهر گرم و مرطوب بود. بوی اقیانوس کاملا به مشام می رسید. در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و با دقت به خیابانها و مردم خیره شده بودم. رانندگی با نظم و انضباط مردم واقعا آرامبخش بود. هیچ کس سعی نمی کرد از کسی سبقت غیر مجاز بگیرد٬ به حقوق عابران پیاده کاملا احترام می گذاشتند. وقتی کسی قصد داشت از خیابان عبور کند(حتی اگر چراغ تردد اتوموبیلها سبز بود)٬ ماشینها در فاصله تقریبا پنج متری توقف می کردند و با دست به عابر اشاره می کردند که هر چه سریعتر از خیابان عبور کند! صدای بوق هم که اصلا شنیده نمی شد. واقعا در طی این پنج ماهی که اینجا هستم تعداد دفعاتی که صدای بوق شنیده ام هنوز به پنج عدد نرسیده است. البته آنطور که می گویند همه جای این کشور اینطور نیست. مثلا ترافیک و آلودگی هوا در لس آنجلس طاقت فرساست!  موضوع دیگری هم توجهم را به خود جلب کرد و آن عباراتی بود که روی پلاک اتوموبیلها حک شده بود. بالای پلاک اسم ایالت که ماساچوست می باشد نوشته شده بود. در وسط آن نمره ماشین و در پایین آن یک عبارت خاص مثل یک شعار یا صفت نوشته شده بود٬  به این قرار:The Sprit of America (یعنی: روح آمریکا). بعدها متوجه شدم که این عبارت شعار ایالت ماساچوست است و اساسا در آمریکا هر کدام از پنجاه ایالت آن شعاری برای خود انتخاب کرده اند. مثلا شعار نیویورک The Empire Sate (ایالت امپراطور)٬ شعار نیوهمشایر:Live Free or Die (یا آزاد زندگی کن یا بمیر) ٬ شعار ویرجینیا:Virginia for Lovers (ویرجینیا برای عاشقان)٬ شعار کارولینای شمالی به لطف حضور برادران رایت : First the Flight (اولین پرواز)٬ شعار ایلینوی به احترام آبراهام لینکلن:Lincoln State (ایالت لینکلن) و الا آخر.

شعار ماساچوست به این دلیل روح آمریکا انتخاب شده است٬ چون این ایالت و شهر بوستون مبدا آغاز انقلاب استقلال آمریکا از یوغ استعمار بریتانیا به رهبری شخص جورج واشنگتن بوده است. حدودا اواخر قرن هیجدهم به فاصله کمی از انقلاب کبیر فرانسه٬ در بوستون که شهری بندری محسوب می شود٬ اختلاف شدیدی بین بازرگانان انگلیسی و آمریکایی بر سر چای رخ می دهد. از قرار معلوم دولت محلی انگلیسی مالیاتهای سنگینی بر بازرگانان آمریکایی وضع می کند. لذا آمریکاییها چای انگلیسیها را به آب میریزند و انگلیسیها چای آمریکاییها را٬ و این جرقه ای می شود برای آغاز انقلاب. به همین دلیل به بوستون لقب Tea Party (مهمانی چای) هم داده اند. آمریکاییهای ساکن بوستون تعلق خاطر خاصی به شهر خود دارند. چندی پیش یکی از دانشجویان بومی این شهر مقاله ای با عنوان Why are we the best (چرا ما بهترین هستیم؟) دز یک روزنامه چاپ کرده بود و در آن نقاط قوت این ناحیه را با دیگر نواحی کشور مقایسه کرده بود. ساختمانهای قدیمی زیادی در شهر وجود دارد. البته حداکثر عمر آنها حدود سیصد-چهارصد سال است. مردم و دولت نیز در نگهداری آنها وسواس خاصی به خرج می دهند. چندی پیش٬ در مرکز شهر ساختمانی دیدم که دور آن حفاظی کشیده شده بود و به دقت مرمت می شد. از یک آمریکایی درباره آن سوال کردم و او پاسخ داد : این ساختمان به پدربزرگ جان.اف.کندی رئیس جمهور اسبق آمریکا تعلق داشت و از آثار ملی ما به حساب می آید. در کنار همان ساختمان پارکی نسبتا بزرگ وجود دارد٬ در سردر ان درباره تاریخچه آن نوشته شده است که در زمان انقلاب استقلال اینجا یک باغ وحش بوده است و سربازان انگلیسی در آن سنگر گرفته بودند و در اثر محاصره تمام حیوانات ان را می خورند و سپس تسلیم می شوند! در سردر ورودی این پارک هم مجسمه ای از جورج واشنگتن به چشم می خورد.

خلاصه٬ بعد از حدود ده دقیقه به هتل رسیدیم و پس از خداحافظی از راننده وارد هتل شدم و یک اتاق برای یک شب کرایه کردم. هتل مجللی نبود ولی برای من که از یک مسافرت طولانی رسیده بودم جای دنج و راحتی بود و می توانستم در آنجا استراحت دلپذیری داشته باشم. ناخوداگاه یاد جمله ویکتور هوگو افتادم که گفته بود:خواب راحت بهتر از تختخواب راحت است! به محض ورود پنجره اتاق را باز کردم. اتاق در طبقه هفتم بود بنابراین منظره شهر را به خوبی می شد دید. بعد از ظهر بود. بعد از ظهری آرام٬ گرم و تاریخی! از پنجره منظره ای نظیر آنچه در تصویر دیده می شود مشاهده می شد.

البته این عکس از بالای یک برج بلند گرفته شده است بنام پرودنشیال. ولی خب نظیر این منظره را می توانستم ببینم. رودخانه ای که دیده می شود٬ Charles River نام دارد. این رود منطقه بوستون را از شهرکی بنام کمبریج جدا می کند. این شهرک چند صد سال پیش توسط عده ای از فارغ التحصیلان دانشگاه کمبریج انگلیس ساخته شده است. هدف آنان گسترش علم و دانش در این شهر بوده است. و در اثر آن دانشگاههای مشهوری چون هاروارد و بعدها ام .آی.تی در این منطقه تاسیس شده اند. پلهایی نیز روی این رودخانه ساخته شده اند که معروفترین آن پل هاروارد نام دارد که از وسط دانشگاه ام.آی.تی عبور می کند. این پل در حدود هفتاد سال پیش ساخته شده است. در ابتدا مهندسان قصد داشته اند اسم آن را ام.آی.تی نام گذاری کنند٬  ولی مهندسان و اساتید مغرور ام.آی.تی مانع این کار شده بودند.به این خاطر که ادعا کرده بودند حداکثر عمر این پل یک سال خواهد بود. لذا اساتید هاروارد وارد معرکه می شوند و از مقامات می خواهند اسم هاروارد برای آن انتخاب شود که موافقت می شود. البته پل بعد از هفتاد سال پابر جاست و هنوز تخریب نشده است!

بعد از کمی استراحت٬ به کتابخانه ای رفتم و با ارسال ایمیل به خانواده اطلاع دادم که به سلامت به مقصد رسیده ام. سپس به هتل بازگشتم و بعد از کمی برنامه ریزی برای روز بعد به خواب رفتم. خوابی راحت و عمیق...

نوشته شده توسط  در ساعت 19:50 | لینک  |